الهه

ورود ممنوع

یـک مار تبــــدار، در گلـــویم میخــــزد آرام

یک کودک عــاصی، خودش را میزند بــر در

درب قفس باز است، چشمانش نمیبینــد

انـــگار رؤیــــایی شـکســـته دارد او برسر

 

در چشمهایــم برکه ای کوچـک رقم خورده

نقــش لبم لرزش، رنـگ چهره ام زرد است

آزرده ام از این دورنـــگیهـــا، خــداونـــدا!!

دستان او آتش، اما دست من سرد است

 

مثـل همیشه بـوی عطــرش پر شده اینجـا

امــا چـــرا بـوی تعفـــن میـــــدهد اینبــار؟!

چشمان او در چشم، لبهایش به روی لب؟!

نــه! نــه! بــرو! بوی خیانت میدهی ای یار

 

چشمی که رو به چشمهـای دیـگری خندیـــد

یک خواهش و یک لب، که روی دیگری لغزیــد

مردی که در فکـرش هـــزاران یاسمـــن دارد

اویی که صد ساقــــی ز بـزم میکــده دزدیــد

 

نه! سهم من این نیست! من پاکم، تو ناپاکــی

یک لحظــه در حال و هــزاران لحظـه در خاکـی

در؟ نه! تو یک دروازه داری در دلــت، افسوس

مــن داد می خواهـم خداونـدا!! منم شاکـی

 

یـــک آینه، یــک تــار مو، یــک شــانـه چوبــی

یــک سرمه دودی، در نقـش رخــی وحشــی

دیــگر بـه عشق چه زنـم بر گیــسوان شـانه؟!

ای چشمهـای وحشـی، آخر از چه میترسی؟

 

در آینــــه خیـــــره، آییــــنه تـــــرک خــورده

شرمنـــــده ام از خـــود، از ایـــن روح آزرده

میـــترسم از مــردی که هزره بود و پژمرده

نامـم الهـــه؛ روی قلب من دو خط خورده

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ساعت٢:۳٤ ‎ب.ظتوسط الهه | نظرات ()

بــــــرو

گفتم به تو، من؛ بی سروسامان هستـم      افســـرده ام و در پـــی درمـان هستم

ایــن چهــره معصــوم که تو، میـــبینـــی      خواب است که من رهروطوفان هستم

از مانــدن و رستنـت به من می گویـــی      مـــن رفتنـــی ام؛ گوهر غلطان هستم

تو تابش خورشید ز مـن می خواهــی؟!      خورشیــد کجــــا؟! من مه تابـان هستم

چون اشکم و این نامه تقدیر من است      افسوس!!! که مستاجر مژگان هستم

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٤ساعت۸:٠۳ ‎ب.ظتوسط الهه | نظرات ()

فرمانــروا

فرمانــروای شعــرهای من، فرسنگهــا فاصلــــه بین مـا

من دورم و تو دورتر هستـی، چندین و چند مسئله بین مـا

دیگر درون شهر من چندیسـت، صد شاه می آید و میماند

روزی تو شاه سرزمین بودی، بی هیـچ غم یا گله بین مـا

حرف میـان ما دو تا یـک روز، تنهــا اشــارات نگاهــی بـود

آن شور و شر اکنون کجـا رفته؟ دو پیربی حوصله بین مـا

فرمانروا، اکنون کجا هستی؟ فرمانروای دیگری گشتی؟!

روی گسـل هستیم و میبینیم، خاموشی زلزله بین مـا...

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱ساعت۸:۳٠ ‎ب.ظتوسط الهه | نظرات ()